تبليغاتX
آرزوهــــــــــــــــــــــــــای محــال

آرزوهــــــــــــــــــــــــــای محــال

جایی برای دلتنگی

من،

ترنم؛

وبلاگ آرزوهای محال رو واسه خاطر دل خودم ساختم.. همونطور که نوشتم اینجا رو انتخاب کردم واسه

همه ی دلتنگی هام.. واسه پناه آوردن به یه گوشه ی امن.. دور از هیاهو های روز!

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 22:53 توسط ترنم| |

من یعنی نمازای سروقت؛

دعاهای وقت و بی وقت؛

من یعنی گله های آخرشب؛

من یعنی ول کن بابا کو حوصله؟

من یعنی یه بغض همیشگی؛

من یعنی چرا های ممتد؟

سوالای با ربط و بی ربط؛

من یعنی بچه کوچیکه ی خواهرم: خاله بام بازی میکنی؟

من یعنی باشه؛

من یعنی نه دیگه چیه؟

من یعنی خفخون؛

من یعنی نذار بدونن داری میمیری؛

من یعنی واسه همه الگو به خودم که میرسه یه آدم سرگردون؛

من یعنی، میشه خدا رو دید؟

من یعنی خدایا فردا بیدارم نکن!

من یعنی همین . .

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 20:8 توسط ترنم| |

ماه اسفند است

و دل من هم مثل اسپند روی آتش!

می دانم، این همه بی قراری

حاصل حرف های نگفته است ...

با خود می گویم؛

ترنم،

شاید صدایت یخ زده در زمستان تنهایی

یا که شاید گم شده

در بی صدایی ماهی های تنگ بلور ...

چند روزی را که نبودم،

رفتم تا کمی دور باشم از دوران

آخر می دانید؟  اهل حال نیستم ـ من از ماضی بعید می آیم!

هرچند بعید می دانم بدانید عمق گفته ام را ..

. . .

. .

.

راستی شده فکر کنید

هر سالی که می گذرد؛ به عمرمان اضافه می شود یا کم؟

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 16:3 توسط ترنم| |

 

      تمایل شدیــــــــدی به از دست دادن حافظه دارم ...

 

 

پی نوشت: چند وقت نیستم .. کوتاه یا بلندش رو نمی دونم !!

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 15:36 توسط ترنم| |

روحم می خواهد برود ،

یک گوشه بنشیند ،

پشتش را بکند به دنیا ،

پاهایش را بغل کند ؛

و بلند بلند بگوید :

                          " من دیگر بازی نمی کنم !! "

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 15:25 توسط ترنم| |

تنهاتر از آنی هستم که فکر میکردم !

.

.

.

باید دوباره فکر کنم ...

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 15:19 توسط ترنم|

می نویسم تا روزمو شب کنم و شبم رو روز،

می نویسم تا فقط نوشته باشم...

تا سیاه کنم دفترمو و دلم خوش بشه که گذشت لحظه هام،

می نویسم تا برن از یادم این حرفا؛ تا پیاده بشن روی این کاغذ سفید خط خطی های ذهنم،

تا پاک بشه آشفته بازار مغزم..

می نویسم تا نرم پای آینه بشینم و دوباره دختری رو ببینم که محال می دونه آرزوهاشو..

تا ابری نشه هوام - خیس نشه چشام،

بغض نیاد بشه شریک نفسام..

تا یادم نباشه تموم شد همه چی!

تا فقط نوشته باشم ...

می نویسم تا یادم نیاد این شعر نیما رو که میگه:

درجگر خاری ليكن
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند
    

پی نوشت: امروز حالم خوب نبود، پر بودم از بغض- نوشتم تا خالی بشم اما ای دریغا......!

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 15:56 توسط ترنم| |

حالا که قرار است یک روز فراموش شویم بیا تندتر بدویم، دورتر بدویم، زودتر گم شویم و مبهم‌تر به خاطرها خطور کنیم. حالا که قرار است یک روز هیچ نماند از ما، جز همین "ما"ی بی‌چاره‌ی متروکِ یک‌خط‌در‌میان، بیا به چیزی فکر نکنیم جز به چیزی که همیشه داریم به آن فکر می‌کنیم، بیا چیزهایی که نداریم را بشماریم و سر یک شرطِ مقدسِ خواستنی‌ِ عاشقانه، تمام دارایی‌های‌مان را واگذارِ دنیا کنیم تا جا باز شود، تا جا بسیار باز شود برای تنها دارایی‌مان که تن‌های دو سایه‌ی مرددِ درهم‌آمیخته در تاریکی یک شب است، حالا که قرار است یک‌روز هیچ نماند بیا به هم مدام نگاه کنیم و نگاه کنیم و لبخند بزنیم و بو بکشیم، بیا سر غم‌انگیز‌ترین فقدان‌مان، به تفاهم برسیم و وقتی آن را با صدای بلند داد زدیم، وقتی تنهایی‌مان را با صدای بلند داد زدیم فوراً نگاه کنیم به هم و آرام بگیریم در خلإ آغوش هم‌دیگر. حالا که قرار است یک روز نباشیم، بیا امروز، کنارِ گوشِ هم تنفس کنیم و دلتنگی‌ها را، غم‌مرگ‌ها را و هق‌هق را با هم بمیریم. بیا لعنتی که تاب دانستن و نتوانستن را هر کسی ندارد، بیا تا بدانم این نثر مزخرف شاعرانه بیهوده نوشته نشده، بیا باشیم! که برای نبودن، تا ابد فرصت داری...

پی نوشت: این مطلب را امروز در وبگردی پیدا کردم. گذاشتم اینجا چون وصف حال همین روزهای من است.

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 22:13 توسط ترنم| |

Design By : Mihantheme